|
صخره
|
می آمدم از سفر دور خویش ،
بی پالان و افسار ،
چون الاغان آزاد ،
به یاد علفزارهای سر سبز و شاد ،
چه الاغی شده ام !
چاق و پروار و قوی ،
"هر چه می خواهی بران ،
هر چه می خواهی بزن ،
هر چه می خواهی بکن "
کمرم عاشق تازیانه ها ، جگرم سوخته از کنایه ها ،
چه الاغی شده ام !
کاش گرگی برسد !
سینه ام را بدرد ،
جگر زشت و کثیفم بخورد !
مغز بی مصرف من را ،
که پر از فکر پلید ،
که پر از بوی علفهای بهار ،
که پر از وز وز بال مگس است ،
بی محابا به کف مزرعه ی یونجه بپاشد ناگاه ،
کاش گرگی برسد !
کاش گرگی برسد ، این همه پینه که از پای رفیق ،
بر سر و چشم من است ،
به یکی پنجه ی تیز ، بدرد ، بکند ، خاک کند .
چه الاغی شده ام !
کاش گرگی برسد ،
شانه ی خسته و پرخون مرا
- که پر از لطف شماست -
بکند با گازی ، بخورد رقص کنان
کاش گرگی برسد ،
گردنم – کوره ی دستان تو را - چاک دهد ،
کاش گرگی برسد ،
دل تنگم بدرد ،
کاش گرگی بدرد ،
کاش گرگی بخورد ،
کاش گرگی برسد ... !
K1 R1